روان شناسی, روان شناسی, کتاب کودک انگلیسی, کتاب کودک فارسی, کودکان

تفسیر داستان سفید برفی از دید داستان شناسی

تفسیر داستان سفید برفی از دید داستان شناسی

منبع: کتاب کودکان به قصه نیاز دارند؛ کاربرد های افسانه و افسون

نوشته برونو بتهایلم، ترجمه کمال بهروز نیا

تفسیر داستان سفید برفی از دید داستان شناسی

تفسیر داستان سفید برفی

سفید برفی یکی از معروفترین داستان های کودکان است. این قصه قرنها به شکل های گوناگون در همه کشورهای اروپایی به زبانهای مختلف تعریف شده است و از اروپا به قاره های دیگر گسترش یافته است. به طوری که امروزه تقریبا هر کودکی در جهان با این داستان آشناست.

نام امروزی این قصه سفیدبرفی و هفت کوتوله است. در حالی که داستان فقط به سفید برفی مربوط است و کوتوله ها نقش آنچنان مهمی در این داستان ندارند. کوتوله ها در قصه موجوداتی هستند که نتوانسته اند کاملا رشد کنند و به مرجله انسانی گام نهند. مردانگی فیزیکی ندارند. کوتوله ها پدر و مادر ندارند. ازدواج نمی کنند و فرزند ندارند. آن ها فقط در قصه مهم ترین مراحل رشد سفید برفی را نشان می دهند.

 

ورژن اصلی داستان سفید برفی

داستان در ورژن اصلی و ارجینالش این گونه آغاز می شود که کنتی بود وکنتسی. روزی آنها با کالسکه به سفر می رفتند. کنت گفت کاش دختری داشتم که به سفید برف بود. کمی بعد به گودالی رسیدند که پر از خون بود. کنت گفت ای کاش دختری داشتم که لب هایش به سرخی خون بود. سپس سه کلاغ سیاه پروازکنان از کنار آنها گذشتند. کنت گفت ای کاش دختری داشتم که موهایش به سیاهی کلاغ بود.

چند لحظه بعد آنها دختری با موهای سیاه و لب های سرخ و صورتی به سفیدی برف دیدند و کنت سر از پا نمی شناخت.

این دختر سفید برفی بود. او را سوار کلسکه کردند و کنت خیلی خوشحال شد. اما کنتش چشم دیدن او را نداشت و می خواست از شر او خلاص شود.

در برخی روایت های این داستان سه قطره خونی که روی ملکه می ریزد روی برف نمی چکد. بلکه روی شیر یا مرمر سفید یا حتی روی پنیر می ریزد. زیرا در بسیاری از نقاط ایتالیا برف نمی بارد!

درتمام این روایت ها کنت و کنتس یا پاشاه و ملکه فقط شکل پنهان مادر و پدرند و دختری که به طور اتفاقی پیدا می شود و مورد علاقه پدر قرار می گیرد در حقیقت دخترخوانده محسوب می شود. تمایلات اودیپی میان پدر ودختر و حسادت مادر که باعث می شود در فکر رهایی از دست دختر باشد، در این روایت روشنتر از بقیه روایت ها بیان شده است.

 

روایت امروزی داستان سفید برفی

در روایتی از سفیدبرفی که اکنون در همه جا پذیرفته شده عقده های اودیپی به جای آنکه خوداگاه ما را به طور مستقیم متاثر کند، تخیل ما را تحت تاثیر قرار می دهد.

مشکلات اودیپی خواه آشکار بیان شوند و خواه به شکل اشاره حل آنها مستقیما به رشد شخصیت و روابط انسانی فرد بستگی دارد. تا هنگامی که قصه این مشکلات را پنهان می کند یا به شکل زیرکانه ای آنها را مورد اشاره قرار می دهد به ما امکان می دهد در موقع مناسب راه حل را بیابیم تا درک بهتری از این مسائل به دست آوریم.

در روایت فوق سفید برفی فرزند واقعی کنت و کنتس نیست. ولی کنت عمیقا به او علاقمند است و کنتس به او حسادت می ورزد.

در روایت امروزی و مشهور قصه سفید برفی زن حسود مادر او نیست بلکه نامادری اوست و از شخصی که به خاطر عشق او با یکدیگر رقابت میکنند سخنی گفته نمی شود و مسایل اودیپی که اساس کشمکش داستان است به تخیل ما واگذار می شود.

در حالی که کودک را از نظر فیزیولوژیک پدر و مادر به وجود می آروند. اما پس از تولد کودک است که آنها پدر و مادر شده اند. بنابراین کودک مسائل پدرو مادری را ایجاد می کند. قصه ها اغلب به گونه ای شروع می شوند که گویی در زندگی کودک بن بستی به وجود آمده است.

در قصه هانسل و گرتل والدین با وجود کودکان به فقر و تنگدستی دچار می شوند و در قصه سفید برفی حضور کودک مشکلاتی در ارتباط پدر و مادر ایجاد میکند.

همین که کودک موقعیت دشوار را برای خانواده ایجاد کرد، فرایندی شروع می شود که در ان کودک تلاش می کند که از این ارتباط سه جانبه خود را نجات دهد. از این جهت کودک معمولا نومیدانه به گوشه انزوا پناه می برد. در برخی از قصه ها کودک سالها کاملا تنها به سیر و سفر و جستجو می پردازد.

قصه سفید برفی به روایت برادران گریم

قصه سفید برفی به روایت برادران گریم اینطور آغاز می شود که روزی بود و روزگاری!

زمستان بود و دانه های برف به سبکی پر از آسمان فرو می ریخت. ملکه ای در قصر خود کنار پنجره ای با چارچوبی از آبنوس سیاه نشسته بود و بیرون را تماشا می کرد. ناگهان سوزن به انگشتش فرو رفت و سه قطره خون روی برفها چکید و سرخی خون روی برفها آنقدر زیبا نمود که ملکه آرزو کرد دختری داشته باشد با موهایی به سیاهی آبنوس و لب هایی به سرخی خون و صورتی به سفیدی برف

بنابراین قصه با خونریزی آغاز می شود و کودک خردسال می فهمد که بدون خونریزی هیچ کودکی حتی خودش متولد نمی شود.

هر چند در این نسخه مادر سفید برفی در هنگام تولد او می میرد. و لی در سالهای نخستین زندگی او با وجود نامادری اتفاق بدی نمی افتد. ولی زمانی که سفید برفی به هفت سالگی می رسد به وسیله آیینه جادویی از این قضیه آگاه می شود. در حالیکه هنوز زیبایی سفید برفی زیبایی او را تحت تاثیر قرار نداده است.

این خود شیفتگی مادر یا نامادری همان قصه نارسیس را تداعی می کند که عاشق خود شد و از خودشیفتگی نابود شد.

خودشیفتگی در داستان

والدین خودشیفته از رشد کودک خود احساس خطر می کنند. زیرا رشد کودک به معنی پیر شدن آنهاست . زمانی که کودک به طور کامل وابسته به پدر و مادر است تهدیدی به شمار نمی رود، اما وقتی کودک پا به سن رشد می گذارد و در پس استقلال خود بر می آید پدر و مادر خطر را احساس می کنند که مادر در قصه سفیدبرفی احساس کرد. خود شیفتگی در عالی ترین حد ویژگی کودکان خردسال است. کودک ناچار است رفته رفته بیاموزد که این ویژگی را کنار بگذارد.

خودشیفتگی سفیدبرفی وقتی دوبار از ملکه فریب می خورد تا زیباتر شود او را به سوی نابودی می کشاند. ملکه نیز در نهایت به دلیل خودشیفتگی خود نابود می شود.

تا زمانی که سفید برفی در خانه پدر و مادر زندگی می کند کار خاصی انجام نمی دهد. زیرا ما مطلبی در مورد زندگی قبلی او نمی خوانیم. قهرمان هر قصه ای در جستحوی تکامل است و قصه از دید عینی دیده نمی شود. بلکه از دید قهرمان قصه دیده می شود.

حسادت در داستان

کودک نمی تواند با رابطه خوب میان پدر و مادر خود را تسکین دهد. از طرف همه کودکان حسودند. اگر کودک به خود اجازه ندهد که نسبت به پدر و مادر احساس حسادت داشته باشد، در این صورت احساس خود را فرافکنی کرده و می گوید مادرم به من حسادت می کند.

فرزند نوجوان در آستانه بلوغ می تواند بگوید من با پدر و مادرم رقابت نمی کنم چون در حال حاضر وضعم از آنها بهتر است. ولی متاسفانه والدینی وجود دارند که می کوشند به فرزندان خود ثابت کنند که برتر از آنها هستند. مانند پدری که می کوشد به فرزند پسر خود نشان بدهد که در سطح پایینتری از پسرش نیست. یا مادری که می کوشد لباس هایی همانند دختر نوجوانش بپوشد و مثل او زیبا به نظر برسد. داستان های بسیار کهنی مانند سفید برفی نشان می دهد که این احساس و تمایل پدیده ای بسیار باستانی است و ریشه در تاریخ طولانی بشر دارد.

در سفید برفی نیز مانند شنل قرمزی مردی وجود دارد که شکارچی است و شکارچی بودن ربشه و نماد مرد بودن است. شکارچی دختر را نجات می دهد. این مرد می تواند به نوعی تداعی گر همان پدر باشد که از فرمان مادر سرپیچی می کند.

نقش پدر در داستان سفید برفی

یک پدر ناتوان همان قدر برای سفید برفی مفید است که برای هانسل و گرتل. حضور این مردها این اندیشه را تداعی میکند که شوهران تحت سلطه همسران در دنیای ما پدیده تازه ای نیستند و زنان از گذشته نفود زیادی روی مردان داشته اند.

شکارچی از کشتن سفید برفی خودداری می کند ولی ملکه از او خواسته است که ریه و جگر سفید برفی را برای او بیاورد تا ملکه بخورد. اقوام بدوی اعتقاد داشتند که انسان هر چه را بخورد وارث قدرت و ویژگی های آن می شود. این عقیده نشان می دهد که ملکه در پی آن بوده که با خوردم جگر سفید برفی به زیبایی او دست یابد.

تفسیر آیینه جادویی در داستان سفید برفی

به نظر می رسد آیینه جادویی درواقع خود کودک است که در گذشته مادر خود را زیباترین زن جهان می دید. اما روزی می رسد که دخترک متوجه می شود که خودش از مادرش زیباتر است و دیگر مادر را کامل و بی ایراد نمی بیند.

بعد ار خارج شدن سفید برفی از منزل همچنان سلطه مادر برروی او ادامه دارد. زیرا مادر به حیله های مختلف وارد خانه سفید برفی و هفت کوتوله می شود.

بلوغ سفید برفی

سفید برفی خانه دار خوبی می شود و دوران آرام قبل از بلوغی که سفید برفی در کنار کوتوله ها می گذراند به او کمک می کند تا بالغ شود.

مادر در بار آخر در لباس دوره گردی که کرست یا نیم تنه زنانه می فروشد به سراغ سفید برفی می آید و این نشان از بلوغ سفید برفی دارد. اما مادر بند کرست را چنان محکم می بندد که سفید برفی از هوش می رود و به حال مرگ می افتد.

وقتی کوتوله ها به منزل بر می گردند بند نیم تنه سفید برفی را شل می کنند و او به هوش می آید و بهتر می شود.

دست آخر مادر با سیبی آغشته به سم بر می گردد و آن را با سفید برفی نصف می کند. اما سفید برفی به دلیل خودپسندی خود قسمت سرخ را که سمی است انتخاب می کند و بیهوش می شود. سفید برفی در اینجا انتخاب خود را کرده است و تبعات آن هم به سراغش می آید.

پایان داستان

در نهایت پسر پادشاهی از راه می رسد و محو زیبایی سفید برفی شده و  تابوت را از کوتوله ها می گیرد. تکان های راه باعث می شود سفید برفی سرفه یا استفراغ کند و سیب مسموم را بالا آورده و دوباره زنده شود و آماده زندگی زناشویی گردد.

بالا آوردن سیب به معنای این است که مرحله رشد دهانی در او متوقف شده و رو به سمت بلوغ حقیقی گذارده است.

ملکه هم سزای میل جنسی افسار گسیخته خود را می پردازد. او مجبور می شود کفش های گداخته ای بپوشد و آنقدر با آنها برقصد تا در نهایت بمیرد.

برداشت کلی

داستان نشان می دهد زمانی تغییر رخ می دهد که فرد بتواند چیزی که تا آن زمان دوست داشته است را رها کند. این داستان ها به کودک می آمورد که نبایداز تغییر بترسند و اگر نگاه به آینده روشنتری دارند باید بتوانند از گذشته عبور کنند.

هر پدر و مادری هم که به کودک خود حسادت بورزند و نتوانند تفاوت میان خود و فرزندشان را بپذیرند هم فرزند خود را به خطر انداخته اند و هم خود را به طور قطع نابود می سازند.

 

از دست ندهید:

پایان افزایش نجومی قیمتها چه زمانی است؟

وحشتناک ترین تقلب های صنعت مواد غذایی در ایران

چه بخورم تا موهایم سریعتر رشد کند؟

زیباترین مدل های موی مجلسی + آموزش گام به گام

گونه گذاری، پروتز گونه یا تزریق ژل و چربی

معیار های انتخاب مهد کودک مناسب

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.